درباره نویسنده
اسا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • اسا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩٠/۳/۱٦
  • من اومدم!
  • ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
  • ۱۳۸٧/٩/۱٠
  • ۱۳۸٧/۸/۱٧
  • قرارمون پیش خدا ...
  • ۱۳۸٧/٦/۱٦
  • ۱۳۸٧/٦/۱٦
  • ...
  • پیغام ماهی ها
  • عشق بدون قید و شرط
  • ۱۳۸٧/۳/٢۸
  • در آمد
  • نقش
  • ای کاش ...
  • عشقی خاص
  • مشعل زيبايی هايش
  • عشق...
  • خورشيد نيمه شب
  • دوست داشتن برتر از عشق است
  • اغاز
  • برادر
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩٠
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • خرداد ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
دوستان من
  • بن بست خيال
  • خانه مهندسی شيمی
  • من از طرز نگاه تو اميد مبهمی دارم.
  • نامه خداحافظی
  • قلمدان
  • عکس های با کیفیت
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • بیشه، باشگاه عاشقان ادبیات
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



عشق یعنی...
 
نویسنده: اسا - ۱۳٩٠/۳/۱٦

ازت بدم میاد

خیلی خیلی خیلی....

به خاطر همه چیییییییییییییییییییییییییییییییییییی!

نظرات ()



من اومدم!
نویسنده: اسا - ۱۳٩٠/۳/۱۱

سلام

خیلی وقته به وبلاگم سر نزده بودم.حتی اسمشم یادم رفته بود.کلی گشتم تا پیداش کردم!

بازم می خوام شروع کنم به نوشتن حرف های دلم!!!

نظرات ()



 
نویسنده: اسا - ۱۳۸٧/۱٠/٢۱

فردی به زاهدی بر می خورد که ساعتها و روزهای خویش را زیر سایۀ درختی می گذراند و بدون توجه به گذر زمان و ایام، استراحت کرده صفا می برد. به نزدیک وی می رود و می پرسد:
-
این چه زندگیست که می گذرانی؟ روزهای خود را به بطالت زیر سایۀ این درخت و بدون آینده نگری طی می کنی؟ آیا همسر و فرزند نداری؟
زاهد کلاه خود را بالا می برد و نگاهی به او می اندازد و می گوید:
-
خیر. می گویی چه کنم؟
-
برای زندگی خود تلاش کن. فعالیت و کار کن و هنر و پیشه ای یاد بگیر.
-
بعد چه؟
-
بعد تو را به خاطر هنری که داری استخدام می کنند. حقوق خوب می گیری و کم کم معروف می شوی.
-
بعد چه؟
-
بعد با پولی که به دست آورده ای خانه ای بخر. خانه ای بزرگ با مستخدمین فراوان.
-
بعد چه؟
-
سپس می توانی به خواستگاری زنی بروی و به خانه آوری و فرزندان خوبی داشته باشی.
-
بعد چه؟
مرد که کم کم حوصله اش سر می رود، می گوید:
-
خب بعد با داشتن مستخدمین و همسر خوب و فرزندان توانا می توانی با خیال راحت زیر سایۀ درختی استراحت کرده از زندگی خود لذت واقعی ببری. آن زمان از زندگی خود رضایت خواهی داشت.
زاهد لبخندی می زد و می گوید:
-
همین الان هم مدتهاست که من از زندگی خود رضایت مندم و هیچ آرزویی ندارم و زیر سایۀ همان درخت لمیده ام.
و کلاه خویش پایین می کشد و مرد را در بهت وامی گذارد.


نکته ای که باید به یاد داشته باشیم این است که خوشبختی، همان رضایت از ایام است و دیگر هیچ. زمانی که احساس رضایت نداریم، ما خوشبخت نیستیم و نیازمندانی پر درد و ناتوانیم. توانمند کسی ست که لحظه لحظۀ عمر وی - چه پر محنت، چه پر ثروت - برایش سراسر رضایت و پر ز نعمت است.

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: اسا - ۱۳۸٧/٩/۱٠

دیگه خوب شدم و حالم خیلی بهتر شده.

ممنونم اگه واسم دعا کردین...

 

نظرات ()



 
نویسنده: اسا - ۱۳۸٧/۸/۱٧

سیاه سرفه گرفتم. واقعا" باور نکردنیه. که منووو این بیماریهای زمان شکلات میرزا... اصلا" منقرض شده بود نمی دونم از کجا اومده و از کجا به من رسیده. خدا به دادم برسه .فقط خوبیش اینه که یه هفته مدرسه نمیرم. تازه امروز اولین روزش بود.واقعا" عشق و حاله........جاتون خالی.

برام دعا کنید زودتر خوب بشم....

فعلا"

نظرات ()



قرارمون پیش خدا ...
نویسنده: اسا - ۱۳۸٧/٧/٢٦

 من رفتم . .

قرارمون پیش خدا ...

نظرات ()



 
نویسنده: اسا - ۱۳۸٧/٦/۱٦
آدما فقط یک قلب دارند پس فقط باید یه نفررو دوست داشته باشند.نمی شه توی یه قلب دو نفر رو راه داد.با هر قلبمون یه نفر رو دوست داشته باشیم.نمی شه عاشق دو نفر بشیم..
نظرات ()



 
نویسنده: اسا - ۱۳۸٧/٦/۱٦
خداوند روز اول آفتاب را آفرید روز دوم دریا را آفرید روز سوم صدا را آفرید روز چهارم رنگ ها را آفرید روز پنجم حیوانات را آفرید روز ششم انسان را آفرید ...و خداوند اندیشید که چه چیز کم است پس روز هفتم تو را برای من آفرید.
نظرات ()



...
نویسنده: اسا - ۱۳۸٧/٤/٢٤

چیز ها دیدم در روی زمین:

کودکی دیدم،ماه را بو میکرد.

قفسی بی در دیدم که در آن،روشنی پرپر میزد.

نردبانی دیدم که از آن عشق می رفت به بام ملکوت.

من زنی را دیدم،نور را درهاون می کوبید.

ظهر در سفره آنان نان بود،سبزی دوری شبنم بود،

                                                 کاسه داغ محبت بود.

من گدایی دیدم،در به در می رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به پوسته خربزه می برد نماز.

 

بره ای را دیدم، بادبادک می خورد

من الاغی دیدم، یونجه را می فهمید

در چراگاه نصیحت، گاوی دیدم سبز

 

شاعری دیدم هنگام خطاب ،به گل یاسمن می گفت: شما

 

من کتابی دیدم،واژه هایش همه از جنس بلور

کاغزی دیدم از جنس بهار.

موزه ای دیدم ،دور از سبزه

مسجدی دور از آب

سر بالین فقیهی نومید،کوزه ای دیدم لبریز سؤال

...

من قطاری دیدم، روشنایی می برد.

من قطاری دیدم،فقه می برد و چه سنگین می رفت.

من قطاری دیدم،که سیلست می برد و چه خالی می رفت.

من قطاری دیدم،تخم نیلوفر وآواز قناری می برد.

...

  

 

نظرات ()



پیغام ماهی ها
نویسنده: اسا - ۱۳۸٧/٤/٢٤

 رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را درآب

آب در حوض نبود.

ماهیان می گفتند:

((هیچ تقصیر درختان نیست.

ظهر دم کرده تابستان بود،

پسر روشن آب ،لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید ،آمد اورا به هوا برد که برد.

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او،پشت چین هاغی تغافل می زد،

چشم ما بود.

روزنی بود بهاقرار بهشت.

 

 تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است.))

 

 

 باد می رفت به سروقت چنار.

من به سر وقت خدا می رفتم.

نظرات ()



عشق بدون قید و شرط
نویسنده: اسا - ۱۳۸٧/۳/۳۱

 

 

    داستانی را که می خواهم برایتان تعریف کنم درباره ‍‍‍‍سربازی است که پس ازجنگ ویتنام میخواست به خانه ی خود بازگردد.

     سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پئر و مادرش تماس گرفت و گفت:پدرومادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم  به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.

     پدر و مادراو در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.

     پسر ادامه داد: ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید،او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.

     پدرش گفت: پسر عزیزم ، متأسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.

     پسر گفت: نه من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.

     آنها در جواب گفتند: نه ، فردی با این شرایط  موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسؤول زندگی  خودمان هستیم و اجازه نمیدهیم او آرامش ما را به بر هم زند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.

      در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

      چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که پسرشان در یک سانحه ی سقوط ازیک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خود کشی هستند.

     پدر و مادرش آشفته و پریشان به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد به پزشکی قانونی رفتند.

     با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.پسر انها یک دست و یک پا نداشت!

نظرات ()



 
نویسنده: اسا - ۱۳۸٧/۳/٢۸

...

زندگی داستانی الهی است.

زندگی بیوگرافی تو نیست،

بلکه بیوگرافی خداست.

ما فقط صفحه هایی هستیم  در این کتاب بزرگ.

هستی،ارکستری عظیم است؛

ما نت هایی کوچک در ان.

می توانیم نت های باشیم هماهنگ با سمفونی کل

آنگاه سعادتمند خواهیم بود.

می توانیم نت هایی نا هماهنگ و فالش باشیم

آنگاه شوربخت خواهیم زیست. به همین سادگی.

پس هر گاه احساس بدبختی کردی ،

بدان که دانسته یا ندانسته،

با سمفونی بزرگ آفرینش ناهماهنگ هستی.

خود را میزان کن.

هیچ کس مسؤولبد بختی تو نیست،مگر خود تو.

احساس خوشبختی و احساس بدبختی،

هردو آموزگاران ما هستند.

                                                - اوشو-

 

 

نظرات ()



در آمد
نویسنده: اسا - ۱۳۸٧/۳/٢۸

 

تو به من خندیدی

 و نمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

 سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را در دست تو دید

 غض آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتادد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سال هاهست که در گوش من آرام ،

                                             آرام

 خش خش گام تو تکرار کنان،

 می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم،

-که چرا،

           -خانه ی کوچک ما

                                    -سیب نداشت 

نظرات ()



نقش
نویسنده: اسا - ۱۳۸٦/۳/٢٧

در شبی تاريک

که صدايی با صدايی در نمی آميخت

و کسی کس را نمی ديد از ره نزديک،

يک نفر از صخره های کوه بالارفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس نديدش هيچکس ديگر.

                  شسته باران رنگ خونی را که از تنش جوشيد و روی  صخره ها خشکيد.                                           

از ميان برده است  طوفان نقش هايی را که بجا ماند از کف پايش.

گر نشان از هر که پرسی باز بر نخواهد آمد آوايش.

آن شب

هيچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد آن رنگی که در کار شکفتن بود.

کوه:سنگين،سرگردان،خونسرد.

باد می آمد،ولی خاموش.

ابر پر می زد،ولی آرام.

ليک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز

رعد غريد،

کوه لرزيد.

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در

 لحظه ای  کوتاه                                             

پيکر نقشی که بايد جاودان می ماند.

امشب

باد و باران هر دو از جای می کوبند:

باد خواهد برکند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شويد.

هر دو می کوشند.

می خروشند.

ليک سنگ بی محابا در ستيغ کوه

مانده برجا استوار،انگار با زنجير پولادين.

سال ها آن را نفرسوده است.

کوشش هر چیز بيهوده است.

کوه اگر بر خويشتن پيچد،

سنگ بر جا همچنان خونسرد  می ماند

و نمی فرسايد آن نقشی که رويش کند در يک فرصت باريک

يک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاريک...

 

 

 

نظرات ()



ای کاش ...
نویسنده: اسا - ۱۳۸٥/۱٢/٢۸

user posted image

  كاش ميشد بر جدايي خشم كرد شاخه هاي نسترن را با تواضع پخش كرد .
  كاش ميشد خانه اي از مهر ساخت مهرباني را در آن سرمشق كرد روي دلهايي حقيقي نقش كرد.
  یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم وقت پرپر شدنش سوزو نوایی نکنیم.
  یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم.
  یادمان باشد ازامروزخطایی نکنیم.گرچه درخود شکستیم صدایی نکنیم .

نظرات ()



عشقی خاص
نویسنده: اسا - ۱۳۸٥/۱٢/۸

به محض ان که عشق روح انسان را لمس می کند، ان را برای همیشه تغییر می دهد .

چشم ها، که اینه روح هستند  ،درخششی می یابند که این جهانی نیست،زیرا عشق خالص

از مبدئ می ایند که ما فقط می توانیم احساسش کنیم.اگر عشقی خاص و غیر خود خواهانه

نسبت به کسی دارید، می توانید از این انرژی باور نکردنی بهره مند شوید.

 

                 محبت کردن،محبت دیدن است.

           

نظرات ()



مشعل زيبايی هايش
نویسنده: اسا - ۱۳۸٥/۱٢/۸

     او مشعل زیبایی اش را با خود حمل می کرد و لاجرم بر ان واقف بود.

او به هر اتاقی که وارد می شد مشعل زیبایی اش را افراشته با خود داشت.

زیبایی اش را پوشانید و از زیر یکنواختی بار که بر دوشش بود شانه خالی می کرد.

با این همه زیبایی اش اشکار بود تحسینش میکردند.دوستش داشتند.

                                                                                  ویرجینیا وولف

          

              

نظرات ()



عشق...
نویسنده: اسا - ۱۳۸٥/۱۱/٢۱
 

    عشق ریسمان طبیعت است و سرکشان را به بند خویش  می اورد که عشق تاوان ده مرگ است.         

    و دوست داشتن عشقی که انسان دور از طبیعت خود می افریند و خود بدان می رسد و خود ان را انتخاب میکند.

 

نظرات ()



خورشيد نيمه شب
نویسنده: اسا - ۱۳۸٥/۱۱/٢۱

                  از صبح زوتا اخر شب می دوم

دوست دارم به جایی امن و گرم پناه ببرم                             

 تو خورشید درخشان نیمه شبم هستی

 شمع فروزان و راهنمای من

  درخشان ترین ستاره هستی

 حتی در روز های تاریک و ابری

   همه چیز رو به راه می شود

 وقتی که خورشید درخشان نیمه شب مرا لمس کند.

نظرات ()



دوست داشتن برتر از عشق است
نویسنده: اسا - ۱۳۸٥/۱۱/۱۸

       عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.

امادوست داشتن پیوندی خوداگاه واز روی بصیرت روشن وزلال.

      عشق در غالب دل ها ،در شکل هاو رنگ های تقریبا مشابهی،متجلی می شود .

امادوست داشتن در هر شخصی جلوه ای خاص دارد و از روح رنگ می گیرد.

      عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است،اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود.

امادوست داشتن با این حالات نااشناست و دنیایش دنیای دیگری دارد.

      عشق در دریا غرق شدن است.

امادوست داشتن در دریا شنا کردن.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »