فردی به زاهدی بر می خورد که ساعتها و روزهای خویش را زیر سایۀ درختی می گذراند و بدون توجه به گذر زمان و ایام، استراحت کرده صفا می برد. به نزدیک وی می رود و می پرسد:
-
این چه زندگیست که می گذرانی؟ روزهای خود را به بطالت زیر سایۀ این درخت و بدون آینده نگری طی می کنی؟ آیا همسر و فرزند نداری؟
زاهد کلاه خود را بالا می برد و نگاهی به او می اندازد و می گوید:
-
خیر. می گویی چه کنم؟
-
برای زندگی خود تلاش کن. فعالیت و کار کن و هنر و پیشه ای یاد بگیر.
-
بعد چه؟
-
بعد تو را به خاطر هنری که داری استخدام می کنند. حقوق خوب می گیری و کم کم معروف می شوی.
-
بعد چه؟
-
بعد با پولی که به دست آورده ای خانه ای بخر. خانه ای بزرگ با مستخدمین فراوان.
-
بعد چه؟
-
سپس می توانی به خواستگاری زنی بروی و به خانه آوری و فرزندان خوبی داشته باشی.
-
بعد چه؟
مرد که کم کم حوصله اش سر می رود، می گوید:
-
خب بعد با داشتن مستخدمین و همسر خوب و فرزندان توانا می توانی با خیال راحت زیر سایۀ درختی استراحت کرده از زندگی خود لذت واقعی ببری. آن زمان از زندگی خود رضایت خواهی داشت.
زاهد لبخندی می زد و می گوید:
-
همین الان هم مدتهاست که من از زندگی خود رضایت مندم و هیچ آرزویی ندارم و زیر سایۀ همان درخت لمیده ام.
و کلاه خویش پایین می کشد و مرد را در بهت وامی گذارد.


نکته ای که باید به یاد داشته باشیم این است که خوشبختی، همان رضایت از ایام است و دیگر هیچ. زمانی که احساس رضایت نداریم، ما خوشبخت نیستیم و نیازمندانی پر درد و ناتوانیم. توانمند کسی ست که لحظه لحظۀ عمر وی - چه پر محنت، چه پر ثروت - برایش سراسر رضایت و پر ز نعمت است.