درباره نویسنده
اسا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • اسا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩٠/۳/۱٦
  • من اومدم!
  • ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
  • ۱۳۸٧/٩/۱٠
  • ۱۳۸٧/۸/۱٧
  • قرارمون پیش خدا ...
  • ۱۳۸٧/٦/۱٦
  • ۱۳۸٧/٦/۱٦
  • ...
  • پیغام ماهی ها
  • عشق بدون قید و شرط
  • ۱۳۸٧/۳/٢۸
  • در آمد
  • نقش
  • ای کاش ...
  • عشقی خاص
  • مشعل زيبايی هايش
  • عشق...
  • خورشيد نيمه شب
  • دوست داشتن برتر از عشق است
  • اغاز
  • برادر
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩٠
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • خرداد ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
دوستان من
  • بن بست خيال
  • خانه مهندسی شيمی
  • من از طرز نگاه تو اميد مبهمی دارم.
  • نامه خداحافظی
  • قلمدان
  • عکس های با کیفیت
کدهای اضافی کاربر



عشق یعنی...
اغاز
نویسنده: اسا - ۱۳۸٥/۱۱/۱٧

هر صبح که پنجره را باز می کنم

تا شامگاه عشق تو پرواز می کنم

هر شام را به یاد تو می اورم به روز

هر روز را با نام تو اغاز می کنم

نظرات ()



برادر
نویسنده: اسا - ۱۳۸٥/۱۱/۱٧

    تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که  او  را با برادرش تنها بگذارند .

             پدر ومادر می ترسیدند تا تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و اسیبی به او برساند . برای همین به او اجازه نمی دادند تا با نوزاد تنها بماند .

           اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد .با نوزاد مهربان بود واصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد.

بالاخره پدر و مادر اجازه دادند.

         تانی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست.تامی کوچولو به طرف برادر کوچکش رفت.صورتش را روی  خودش گذاشت وبه ارامی گفت (داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم میره.)

نظرات ()



« مطالب جدیدتر