هر صبح که پنجره را باز می کنم
تا شامگاه عشق تو پرواز می کنم
هر شام را به یاد تو می اورم به روز
هر روز را با نام تو اغاز می کنم
هر صبح که پنجره را باز می کنم
تا شامگاه عشق تو پرواز می کنم
هر شام را به یاد تو می اورم به روز
هر روز را با نام تو اغاز می کنم
تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادرش تنها بگذارند .
پدر ومادر می ترسیدند تا تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و اسیبی به او برساند . برای همین به او اجازه نمی دادند تا با نوزاد تنها بماند .
اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد .با نوزاد مهربان بود واصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد.
بالاخره پدر و مادر اجازه دادند.
تانی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست.تامی کوچولو به طرف برادر کوچکش رفت.صورتش را روی خودش گذاشت وبه ارامی گفت (داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم میره.)